ذبيح الله صفا
538
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
وقت آنست كه بر دشت تماشا باشد * باغ را زينت و زيب از گل رعنا باشد هركه او جانورست « 1 » آرزوى يار كند * هركه را هست دلى عاشق و شيدا باشد ذرهء سنگ همه لعل بدخشان گردد * قطرهء ابر همه لؤلؤ لالا باشد صبحدم سوى گلستان بتماشا بنگر * كه بهرگوشه يكى عيش مهيّا باشد من مسكين ضعيفم كه ندارم آن بخت * كه بصحرا و گلستانم پروا باشد محنت فرقت يارم چو برين روز نشاند * گر نشاطى كنم آن از سر سودا باشد با چنين خاطر آشفته و اين دل كه مراست * كى مرا خاطر عيش و دل صحرا باشد گاه آنست كه عشق كهنم تازه شود * عالم از نالهء من باز پرآوازه شود * * شب وداع چو برداشتم طريق صواب * بعزم بندگى صاحب سپهر ركاب ز آفتاب سپهرم بماند خالى چشم * وز آفتاب زمينم بماند ديده پرآب چو روى شام نقاب خضابگون بربست * نگار صبح رخ از چهره برگرفت نقاب سرشك چون دُر بر روى روشنش ريزان * چنان كه بر رخ آيينه برچكد سيماب بر آن لب چو عقيقش بمانده باقى اشك * چو قطره قطرهء شبنم نشسته بر عُنّاب كباب شد دلم از آب چشم او الحق * كسى نديد دلى را كز آب گشت كباب نشست و گفت حكايات يارى از هر فصل * گرِست و خواند شكايات دورى از هر باب بخواند اين غزلِ خوش ميانِ گريهء زار * چنان كه خاك رهم شد ز آب ديده خلاب : لقيتُ ليلة بَلوى بفُرقةِ الاحباب * بقيتُ منفردا منك فى اشدّ عذاب دلم بتَفت چو برتافتى عنان ز وطن * سرم بگشت چو برگاشتى « 2 » رخ از احباب مرا به روى تو اميّد و راى تو به سفر * مرا بصحبت تو ميل و ميل تو بذهاب
--> ( 1 ) - جانور : ذى روح . ( 2 ) - برگاشتن : برگرداندن .